تبليغاتX
اخرین پرده
فریادهای خاموش
اشعار و مطالبی که در این وبلاگ قرار دارد قسمت هایی از اثار خودم می باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 6:16  توسط داریوش | 

خدايا روزگاريست كه خموشم
در اوج زخم هم سر به سجودم
ولي تا كي تو خواهي كه بمانم
به غير از درد همدردي ندارم
تو كه از من گرفتي هر چه دارم
اميدم ناجيم شمع وصالم
شكستي شاخه اين روزگارم
چه مي خواهي دگر پروردگارم
به جز مردن تمنايي ندارم
مگر مردن به غير از نا اميديست
چه حاصل بودنم وقتي دلي نيست
پناه هق هقي هم خانه اي نيست
شريك غصه اي هم شانه اي نيست
خدايا مرگ باد بر روزگارت
به خلقت خانه ات هفت اسمانت
بهشتت برزخت خورشيد و ماهت
كه خود در ناز و نعمت مي نشيني
ولي خواهي كه مرگ من ببيني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:55  توسط داریوش | 

نگاهم كن ببين در خود شكستم

تمام لحظه هارا گريه كردم

اميدم نقش بر باد است و هردم

تمناي اجل در سينه دارم

الهي بشكند شمع حضورم
زهم پاچد تمام تاروپودم

به گورستان شود خاك وجودم

خدايا جز شكستن چاره ام چيست؟

به جز حسرت بگو هم خانه ام كيست!؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط داریوش | 
 

لحظه ها در گذرند
و زمان ميگذرد
و من اينجا دلتنگ
در پس ثانيه ها
تا که اين عقربه ها
وقت پرواز مرا ثبت کنند
منتظر بايد بود
و سکوت بايد کرد
تا که دل تنگ شود
همدم بغض سکوت من بي رنگ شود
کاش او مي دانست اوج روياي من است
و در اين دغدغه ثانيه ها بال پرواز من است
نگرانم فردا
بي تو با عقربه ها
به کجا بايد رفت؟
به چه اميد سفر بايد کرد؟
بي تو اي تک گل رويايي من
به چه دل بايد بست؟
به کدامين عشقي بال و پر بايد بست؟
کاش تا اخر راه شمع راهم بودي
و در اين تنهايي هم صدايم بودي
تا فراسوي زمان در کنارم بود

با ارزوی ثانیه هایی لبریز از عشق و امید, از تمامیه عزیزان و همراهانی که در این مدت با حضور صمیمانشون خاطراتی سبز و ماندگار رو به یادگار گذاشتند تشکر می کنم و  تمامیه دوستانه عزیز رو به دست حق می سپارم امیدوارم موفق سربلند و پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:10  توسط داریوش | 

خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
اه من مردم دگر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:58  توسط داریوش | 

صداي ناله برگ است و پاييز
دو چشم منتظر از اشک لبريز

فغان خسته اي از عالمي سير
شکسته شاخه اي از ترکش تير

غروب غصه اي غمگين تر از شب
زمين از تشنگي ميسوزد از تب

وبغض اسمان در اوج ماتم
شکسته ساعقه در قلب عالم

به قلب غنچه ها سنگ است و باروت
در اين گم گشتگي درد است و تابوت

به ظاهر زنده و صد بار مرديم
به زندان دل درون خاک برديم

همه مصلوب تقدير زمانيم
گرفتار سراب روزگاريم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:48  توسط داریوش | 


دل به دریا زده ام در شب طوفانی و سرد
خسته از هرچه که بود و خسته از هرچه که هست

با دلی در زنجیر
هق هقی عالم گیر
از فریب تقدیر

برکه ای در ماتم
از غروبی مبهم

و چه بی رحمانه
قلب یک پروانه
سوخت در ویرانه

ابرها بی حرکت
و زمین بی برکت

ادمک ها ولگرد
مردمانی دل سرد

به تماشای سراب
غرق در یک مرداب

همه سردرگم و لال
بی کس و بی پروبال
می روند رو به ذوال

و من اینجا تنها
در غم این دنیا

رو به سوی فردا
بی خبر از دریا

اه از قصه ما
اه از این همه راه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:1  توسط داریوش | 

من در اين جنگل سرد شاخه اي خشک شدم
و تبر سهم من است
مانده ام مهر به لب
و سکوت درد من است
عابري بيگانه در دهي  ويرانه
با نگاهي نگران
دل درون زندان
شعله اي رو به ذوال
خسته اي بي پروبال
وهم يک کوچه تنگ
بغض ابري دلتنگ
از فريب باران
رو به اين هيچستان
برگ خشکي در باد
هق هقي چون فرياد
نه سرابي پيداست
نه بهاري زيباست
و نه در دل شوقي و نشاطي برپاست
و نه تا اخر راه تک چراغي پيداست
با دلي خسته و زار
مي رسم من به کجا
اخر اين شب تار!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:9  توسط داریوش | 

بغض تباهي

از تولد تا مرگ قصه ادم بود
و رسیدن گم بود
قاصدک ها در باد وهم یک رفتن بود
و شقایق تنها عاشق شبنم بود
و زمان ناپیدا
خواب در زمزمه بغض تباهی گم بود
و زمین زخم به دل در پی مرحم بود
اسمان در خم شب غرق در ماتم بود
و نگاهش نگران در پی عالم بود
اری این گردش تلخ قصه ادم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:5  توسط داریوش | 


رفته ام از یاد
...

مانده ام در خاک... در اوج خستگی

چه بغضی در گلو دارم

اه چه دردی در سینه ام میگرید

قلب تنهایم با ان همه شکستگی هنوز میتپد

گویی در شمارش ثانیه ها به دنبال پایان است

اشکهای بی کسییم چون سیلابی از باران امانم را بریده اند

اه این مردمکان چه غریبانه بر اشکهایم مینگرند

چه معصومانه در گورستان ارزوهایم مدفون شده ام

اما هنوز ارزویی در سینه ام چنگ بر قلبم میکشد

در اغوش کشیدن پایان

اری این دیگر تنها ارزوی من است

با تمام تاروپود اخرین ورق قصه ام را میجویم

در این شب کوچه های مبهم و سرد

دلم دنبال یار عاشقی گشت 

ندیدم جز خزان در این تباهی 

چه بودم جز نوای تلخ اهی

به دنبال چراغی بودم اما

نصیبم شد شکستن در سیاهی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 4:4  توسط داریوش | 

یارب ان ابر که باران میریخت
              بر لب خشک زمین جان میریخت

یادتو عطر بهاران میریخت
              برتن خشک درختان میریخت

چشم من ترشد باران میریخت          
              اشک من همره باران میریخت

ابر تو بر تن دنیا میریخت   اشک من در دل تنها میریخت    

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 6:48  توسط داریوش | 

اکنون واژه بیانگر لحظات ناگزیر دردناک به زبان کوچکم گویای حالات روحی من نیست
قلم هم دیگر نمیتواند شرح حال روزگار مکدر و روح خسته و جسم تنها و بی یاورم را ترسیم کند
نمی توانم تبسمی به روی لب بیاورم در زمانی که هیچکس زمزمه غم الود معصومانه پرنده بی اشیانه تنهای دشت را نمی فهمد و هیچ دستی بال زخمی پرنده قرن را مرحم نمی گذارد و هیچ انسانی جدایی گل از شاخه بر خاک مانده پرپر را نمی بیند و زخم دل پروانه بی رمق را درک نمی کند و درد لحظه تلخ وداع را حس نمی کند و دیگر هیچکس سراغی از قلب مصلوب اهوی افتاده از نفس نمیگیرد و خواب عمیق انسانیت گویا هرگز پایانی نخواهد داشت و روح سبز انسانی گویی قرنهاست که از زمین و زمان پرکشیده است و من ماندم سوختم و چون شمعی رو به باد خاموش ماندم, ای کاش مصیبت این همه درد بی مداوارا کسی به من تسلیت میگفت و شمع خاموش روزگارم را می افروخت افسوس...می دانم که دیگر برگی بر این درخت خشکیده ام نیست و باران محبتی هم بر پیکر ساقه پوسیده ام نمی بارد, اما باز در انتظار روزنه ای برای گریز از این عصر منجمد در کنار پنجره متروک کلبه ام در انتظار میمانم تا شاید نگاهی گرم شعله سرد زندگیم را با اتش عشقی پاک بیفروزد و باز اغوشی مهربان جسم و روح زخمی و خسته ام را مرحم سازد و بهاری سبز در انتظار شکوفه هایم چشم به اسمان برای امدن بارانی پر مهر دوزد تا باز پرنده ای تنها و بی اشیانه روی شاخه ام بنشیند و برایش در قلبم اشیانی بسازم لبریز از گرمای عشقی بی انتها و باز در انتظار پروازش در اسمان متروک زندگیم چشم بگشایم

اری.....هنوز در انتظارم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:11  توسط داریوش | 

نيمه گمشده من
همه عمر برانم که چه کس یارم بود
شمع سوزان من و ماه شب تارم بود
غیر از این اشک چه کس همدم و غمخوارم بود
نیمه گمشده من چه کسی خواهد بود
اه این تن زچه در عالم بود!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:34  توسط داریوش | 

من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:6  توسط داریوش | 

باز امشب در سکوتم غم نشست
باز از بیگانگی فانوس شبهایم شکست

باز امشب بغض من در دل نشست
باز اشک دیده ام بغضم شکست

باز امشب دیده ام بر در نشست
باز بغض بی کسی قلبم شکست

باز امشب در خزانم لاله ای پرپر نشست
باز این کاشانه ام در هم شکست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:53  توسط داریوش | 

کدامین عهد را با تو شکستم
که اینک بی کس تنها نشستم

بگو بی من به دنبال که هستی
چرا قلب من تنها شکستی

   چرا دیگر نمی ایی کنارم
نمی بینی کنون در شام تارم

چرا حتی تمی ایی به خوابم
نمی بینی که شمع رو به بادم

چرا اغوش پاک بي قرارت
در اوج بی پناهی جای من نیست

چرا دستان پاک مهربانت
در این یخ بستگی در دست من نیست

چرا با ان همه عهدی که بستی
کنون از یاد من غافل نشستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:29  توسط داریوش | 

ابرهای مکدر سینه ام در تگرکی از خون بهای باوری برگل نشسته در عصری بی فرجام و سراب گونه درکابوسی از مرگ گلهای سرخ هستی بر سوگ مدفون شدن تمام باورهای سبز انسانی و فنا شدن تمامی پاکی ها در عرصه این ابعاد خاموش چنگ بر قلبی می کشد که زمانی زادگاه باورهای سبزی بود به وسعت هفت اسمان,نگاه خیره عابران بی احساس قلبم را اغشته به خون ابه باوری میسازد که واپسین نفس هایش را در عرصه ای می کشد که جزء بوی تعفن مردابی از نیرنگ ها و لاشه های جسم بی روحشان استشمام نمی شود,دستهای عابران بی احساس چه ظالمانه گلهای باور سبزم را پرپر کردند و تازیانه بر این پیکر خسته ام نشاندند و اکنون چه شادمان بر این کالبد فرسوده ام لبخند میزنند و با خون ابه پیکرم جام های زهراگین خود را لبریز می سازند و مینوشند و سرمستند,اری... این کفدار صفتان درنده خو از اغاز در انتظار پایانم بودند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:52  توسط داریوش | 
تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب
قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد

تاروپودم را چه کس از خاک کرد
تابه کی باید بمانم من به چاه
من چه بودم جزء نوای تلخ اه

من کجا بودم چه می باید شوم
تا به کی صبرو تحمل تا کجا باید روم
اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم

اه میسوزم کنون چون شمع سوزان میشوم
روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام
گلشنم زردو خزان شد نو بهار باورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 7:50  توسط داریوش | 

چون خزان بودم سرا پا در بهار وصل خویش
چون بهاران ابر گریان بودم از بازار هیچ
بی پر تنهاشکستم از فغان درد خویش
تا ابد از قصه ات شوریده ام اه ای سراب تلخ هیچ
اه میسوزم چو شمع اما نمی گویم چرا
چون جوابم اه سردیست در دل تنهای ریش 
  بنده کویت شدم اما چه سود از تاختن
  عاقبت می نالم از فردای بی سامان هیچ
  بانوای حق حقی اغاز شد کابوس من
تا ابد با خون دل هستم در این زندان بی فردای هیچ
در کویر سینه ام هرگز ندیدم شبنمی
  غیر از این چشمان پر باران خویش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:44  توسط داریوش | 
من از درد شکست شاخه مي گويم
 من از تنهايي الاله مي گويم

 من ازشرم شقايق ها
 سکوت مبهم گلها

 من از خاموشي شبها
شکست تلخ باورها

 سقوط پاکي دنيا
زمان خاري گلها
 
در اين قرن سياهي ها
به رگبار جدايي ها

 من از تکرار بودن ها
 در اوج قصه مي گويم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:24  توسط داریوش |