![]() |
![]() |
|
| فریادهای خاموش |
|
(اشعار و مطالبی که در این وبلاگ قرار دارد قسمت هایی از اثار خودم می باشد)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:55 توسط داریوش |
|
نگاهم كن ببين در خود شكستم تمام لحظه هارا گريه كردم اميدم نقش بر باد است و هردم تمناي اجل در سينه دارم الهي بشكند شمع حضورم به گورستان شود خاك وجودم خدايا جز شكستن چاره ام چيست؟ به جز حسرت بگو هم خانه ام كيست!؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:15 توسط داریوش |
|
لحظه ها در گذرند با ارزوی ثانیه هایی لبریز از عشق و امید, از تمامیه عزیزان و همراهانی که در این مدت با حضور صمیمانشون خاطراتی سبز و ماندگار رو به یادگار گذاشتند تشکر می کنم و تمامیه دوستانه عزیز رو به دست حق می سپارم امیدوارم موفق سربلند و پیروز باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:10 توسط داریوش |
|
خسته ام,,, خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته ام در غروب تیرگی مردم دگر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:58 توسط داریوش |
|
![]() صداي ناله برگ است و پاييز دو چشم منتظر از اشک لبريز فغان خسته اي از عالمي سير شکسته شاخه اي از ترکش تير غروب غصه اي غمگين تر از شب وبغض اسمان در اوج ماتم به قلب غنچه ها سنگ است و باروت به ظاهر زنده و صد بار مرديم همه مصلوب تقدير زمانيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:48 توسط داریوش |
|
![]() دل به دریا زده ام در شب طوفانی و سرد خسته از هرچه که بود و خسته از هرچه که هست با دلی در زنجیر برکه ای در ماتم و چه بی رحمانه ابرها بی حرکت ادمک ها ولگرد به تماشای سراب همه سردرگم و لال و من اینجا تنها رو به سوی فردا اه از قصه ما |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:1 توسط داریوش |
|
![]() من در اين جنگل سرد شاخه اي خشک شدم و تبر سهم من است مانده ام مهر به لب و سکوت درد من است عابري بيگانه در دهي ويرانه با نگاهي نگران دل درون زندان شعله اي رو به ذوال خسته اي بي پروبال وهم يک کوچه تنگ بغض ابري دلتنگ از فريب باران رو به اين هيچستان برگ خشکي در باد هق هقي چون فرياد نه سرابي پيداست نه بهاري زيباست و نه در دل شوقي و نشاطي برپاست و نه تا اخر راه تک چراغي پيداست با دلي خسته و زار مي رسم من به کجا اخر اين شب تار!!؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:9 توسط داریوش |
|
|
از تولد تا مرگ قصه ادم بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:5 توسط داریوش |
|
|
در این شب کوچه های مبهم و سرد دلم دنبال یار عاشقی گشت ندیدم جز خزان در این تباهی چه بودم جز نوای تلخ اهی به دنبال چراغی بودم اما نصیبم شد شکستن در سیاهی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 4:4 توسط داریوش |
|
|
یارب ان ابر که باران میریخت ابر تو بر تن دنیا میریخت اشک من در دل تنها میریخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 6:48 توسط داریوش |
|
|
اکنون واژه بیانگر لحظات ناگزیر دردناک به زبان کوچکم گویای حالات روحی من نیست اری.....هنوز در انتظارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:11 توسط داریوش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:34 توسط داریوش |
|
|
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:6 توسط داریوش |
|
|
باز امشب در سکوتم غم نشست باز امشب بغض من در دل نشست باز امشب در خزانم لاله ای پرپر نشست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:53 توسط داریوش |
|
|
کدامین عهد را با تو شکستم بگو بی من به دنبال که هستی چرا دیگر نمی ایی کنارم چرا حتی تمی ایی به خوابم چرا اغوش پاک بي قرارت چرا دستان پاک مهربانت چرا با ان همه عهدی که بستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:29 توسط داریوش |
|
|
ابرهای مکدر سینه ام در تگرکی از خون بهای باوری برگل نشسته در عصری بی فرجام و سراب گونه درکابوسی از مرگ گلهای سرخ هستی بر سوگ مدفون شدن تمام باورهای سبز انسانی و فنا شدن تمامی پاکی ها در عرصه این ابعاد خاموش چنگ بر قلبی می کشد که زمانی زادگاه باورهای سبزی بود به وسعت هفت اسمان,نگاه خیره عابران بی احساس قلبم را اغشته به خون ابه باوری میسازد که واپسین نفس هایش را در عرصه ای می کشد که جزء بوی تعفن مردابی از نیرنگ ها و لاشه های جسم بی روحشان استشمام نمی شود,دستهای عابران بی احساس چه ظالمانه گلهای باور سبزم را پرپر کردند و تازیانه بر این پیکر خسته ام نشاندند و اکنون چه شادمان بر این کالبد فرسوده ام لبخند میزنند و با خون ابه پیکرم جام های زهراگین خود را لبریز می سازند و مینوشند و سرمستند, اری این کفتار صفتان درنده خو از اغاز در انتظار پایانم بودند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:52 توسط داریوش |
|
|
تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد تابه کی باید بمانم من به چاه من کجا بودم چه می باید شوم اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 7:50 توسط داریوش |
|
|
چون خزان بودم سرا پا در بهار وصل خویش
چون بهاران ابر گریان بودم از بازار هیچ بی پر تنهاشکستم از فغان درد خویش اه میسوزم چو شمع اما نمی گویم چرا در کویر سینه ام هرگز ندیدم شبنمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:44 توسط داریوش |
|
من از درد شکست شاخه مي گويم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:24 توسط داریوش |
|
|
باز تنهاترینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:16 توسط داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ارتباط با نويسنده |
|
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم چون سرشتم خاک سرد است عاقبت در خاک جایم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1387 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين |
|
RSS
|