|
(اشعار و مطالبی که در این وبلاگ قرار دارد قسمت هایی از اثار خودم می باشد)
لحظه ها در گذرند
خسته ام,,, خسته ز فردایی دگر خسته ام از این به ظاهر مردمان خسته ام در غروب تیرگی مردم دگر
غروب غصه اي غمگين تر از شب وبغض اسمان در اوج ماتم به قلب غنچه ها سنگ است و باروت به ظاهر زنده و صد بار مرديم همه مصلوب تقدير زمانيم
با دلی در زنجیر برکه ای در ماتم و چه بی رحمانه ابرها بی حرکت ادمک ها ولگرد به تماشای سراب همه سردرگم و لال و من اینجا تنها رو به سوی فردا اه از قصه ما
من در اين جنگل سرد شاخه اي خشک شدم
در این شب کوچه های مبهم و سرد دلم دنبال یار عاشقی گشت ندیدم جز خزان در این تباهی چه بودم جز نوای تلخ اهی به دنبال چراغی بودم اما نصیبم شد شکستن در سیاهی
بر لب خشک زمین جان میریخت ابر تو بر تن دنیا میریخت
نگاهم كن ببين در خود شكستم تمام لحظه هارا گريه كردم اميدم نقش بر باد است و هردم تمناي اجل در سينه دارم الهي بشكند شمع حضورم به گورستان شود خاك وجودم خدايا جز شكستن چاره ام چيست؟ به جز حسرت بگو هم خانه ام كيست!؟
اکنون واژه بیانگر لحظات ناگزیر دردناک به زبان کوچکم, گویای حالات روحی من نیست
باز از بیگانگی فانوس شبهایم شکست باز امشب بغض من در دل نشست باز امشب در خزانم لاله ای پرپر نشست
کدامین عهد را با تو شکستم بگو بی من به دنبال که هستی چرا دیگر نمی ایی کنارم چرا حتی تمی ایی به خوابم چرا اغوش پاک بي قرارت چرا دستان پاک مهربانت چرا با ان همه عهدی که بستی
ابرهای مکدر سینه ام در تگرکی از خون بهای باوری برگل نشسته در عصری بی فرجام و سراب گونه درکابوسی از مرگ گلهای سرخ هستی بر سوگ مدفون شدن تمام باورهای سبز انسانی و فنا شدن تمامی پاکی ها در عرصه این ابعاد خاموش چنگ بر قلبی می کشد که زمانی زادگاه باورهای سبزی بود به وسعت هفت اسمان,نگاه خیره عابران بی احساس قلبم را اغشته به خون ابه باوری میسازد که واپسین نفس هایش را در عرصه ای می کشد که جزء بوی تعفن مردابی از نیرنگ ها و لاشه های جسم بی روحشان استشمام نمی شود,دستهای عابران بی احساس چه ظالمانه گلهای باور سبزم را پرپر کردند و تازیانه بر این پیکر خسته ام نشاندند و اکنون چه شادمان بر این کالبد فرسوده ام لبخند میزنند و با خون ابه پیکرم جام های زهراگین خود را لبریز می سازند و مینوشند و سرمستند, اری این کفتار صفتان درنده خو از اغاز در انتظار پایانم بودند.
تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد تابه کی باید بمانم من به چاه من کجا بودم چه می باید شوم اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام
چون خزان بودم سرا پا در بهار وصل خویش بی پر تنهاشکستم از فغان درد خویش اه میسوزم چو شمع اما نمی گویم چرا در کویر سینه ام هرگز ندیدم شبنمی
من از درد شکست شاخه مي گويم
|
About![]()
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ Archivesفروردین 1386اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Authorsداریوشداریوش پارسا LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|