![]() |
![]() |
|
| فریادهای خاموش |
|
یارب ان ابر که باران میریخت ابر تو بر تن دنیا میریخت اشک من در دل تنها میریخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 6:48 توسط داریوش |
|
|
اکنون واژه بیانگر لحظات ناگزیر دردناک به زبان کوچکم گویای حالات روحی من نیست اری.....هنوز در انتظارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:11 توسط داریوش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:34 توسط داریوش |
|
|
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:6 توسط داریوش |
|
|
باز امشب در سکوتم غم نشست باز امشب بغض من در دل نشست باز امشب در خزانم لاله ای پرپر نشست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:53 توسط داریوش |
|
|
کدامین عهد را با تو شکستم بگو بی من به دنبال که هستی چرا دیگر نمی ایی کنارم چرا حتی تمی ایی به خوابم چرا اغوش پاک بي قرارت چرا دستان پاک مهربانت چرا با ان همه عهدی که بستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 7:29 توسط داریوش |
|
|
ابرهای مکدر سینه ام در تگرکی از خون بهای باوری برگل نشسته در عصری بی فرجام و سراب گونه درکابوسی از مرگ گلهای سرخ هستی بر سوگ مدفون شدن تمام باورهای سبز انسانی و فنا شدن تمامی پاکی ها در عرصه این ابعاد خاموش چنگ بر قلبی می کشد که زمانی زادگاه باورهای سبزی بود به وسعت هفت اسمان,نگاه خیره عابران بی احساس قلبم را اغشته به خون ابه باوری میسازد که واپسین نفس هایش را در عرصه ای می کشد که جزء بوی تعفن مردابی از نیرنگ ها و لاشه های جسم بی روحشان استشمام نمی شود,دستهای عابران بی احساس چه ظالمانه گلهای باور سبزم را پرپر کردند و تازیانه بر این پیکر خسته ام نشاندند و اکنون چه شادمان بر این کالبد فرسوده ام لبخند میزنند و با خون ابه پیکرم جام های زهراگین خود را لبریز می سازند و مینوشند و سرمستند, اری این کفتار صفتان درنده خو از اغاز در انتظار پایانم بودند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:52 توسط داریوش |
|
|
تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد تابه کی باید بمانم من به چاه من کجا بودم چه می باید شوم اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 7:50 توسط داریوش |
|
|
چون خزان بودم سرا پا در بهار وصل خویش
چون بهاران ابر گریان بودم از بازار هیچ بی پر تنهاشکستم از فغان درد خویش اه میسوزم چو شمع اما نمی گویم چرا در کویر سینه ام هرگز ندیدم شبنمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:44 توسط داریوش |
|
من از درد شکست شاخه مي گويم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:24 توسط داریوش |
|
|
باز تنهاترینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:16 توسط داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| ارتباط با نويسنده |
|
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم چون سرشتم خاک سرد است عاقبت در خاک جایم |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1387 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين |
|
RSS
|