تبليغاتX
اخرین پرده
فریادهای خاموش


دل به دریا زده ام در شب طوفانی و سرد
خسته از هرچه که بود و خسته از هرچه که هست

با دلی در زنجیر
هق هقی عالم گیر
از فریب تقدیر

برکه ای در ماتم
از غروبی مبهم

و چه بی رحمانه
قلب یک پروانه
سوخت در ویرانه

ابرها بی حرکت
و زمین بی برکت

ادمک ها ولگرد
مردمانی دل سرد

به تماشای سراب
غرق در یک مرداب

همه سردرگم و لال
بی کس و بی پروبال
می روند رو به ذوال

و من اینجا تنها
در غم این دنیا

رو به سوی فردا
بی خبر از دریا

اه از قصه ما
اه از این همه راه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:1  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
عشق سر چشمه جوشانه ابد...(عزیزترین یاورم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان