تبليغاتX
اخرین پرده - بن بست باور
فریادهای خاموش

باز تنهاترینم
باز با لاله سرخ لگد ماله محبت در انتهای باور هستی تنهاترینم
باز در انتهای بن بست باورها در امتدادعطر یاس در این بیگانه بازار جدایی زیر شلاق نا ملایم طبیعت ارام میسوزم
باز میمانم و می دانم نمی مانم....در غبار شبه الود بودن ها میتازم و نه اما...رسیدن را نمیدانم
نمی گویم که باور را نمی بینم نخواهم گفت که فریاد طبیعت را نمی فهمم نباشد وقت من اکنون میدانم...نمی دانم چه می دانم
مرا اکنون طبیعت می کند مدفون نگاهم را نمی بیند؟فغانم را نمی فهمد؟سکوتم را نمی خواند؟
مرا در قرن زندان شقایق ها چه کار اید!!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 4:16  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ارتباط با نويسنده
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان