تبليغاتX
اخرین پرده - هيچستان
فریادهای خاموش

من در اين جنگل سرد شاخه اي خشک شدم
و تبر سهم من است
مانده ام مهر به لب
و سکوت درد من است
عابري بيگانه در دهي  ويرانه
با نگاهي نگران
دل درون زندان
شعله اي رو به ذوال
خسته اي بي پروبال
وهم يک کوچه تنگ
بغض ابري دلتنگ
از فريب باران
رو به اين هيچستان
برگ خشکي در باد
هق هقي چون فرياد
نه سرابي پيداست
نه بهاري زيباست
و نه در دل شوقي و نشاطي برپاست
و نه تا اخر راه تک چراغي پيداست
با دلي خسته و زار
مي رسم من به کجا
اخر اين شب تار!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:9  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ارتباط با نويسنده
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان