تبليغاتX
اخرین پرده - غروب باور
فریادهای خاموش
چون خزان بودم سرا پا در بهار وصل خویش
چون بهاران ابر گریان بودم از بازار هیچ

بی پر تنهاشکستم از فغان درد خویش
تا ابد از قصه ات شوریده ام اه ای سراب تلخ هیچ

اه میسوزم چو شمع اما نمی گویم چرا
چون جوابم اه سردیست در دل تنهای ریش 
 
بنده کویت شدم اما چه سود از تاختن
عاقبت می نالم از فردای بی سامان هیچ
 
بانوای هق هقي اغاز شد کابوس من
تا ابد با خون دل هستم در این زندان بی فردای هیچ

در کویر سینه ام هرگز ندیدم شبنمی
غیر از این چشمان پر باران خویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:44  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ارتباط با نويسنده
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان