تبليغاتX
اخرین پرده - خسته ز فردایی دگر
فریادهای خاموش

خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
اه من مردم دگر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:58  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ارتباط با نويسنده
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان