تبليغاتX
اخرین پرده - کابوس حقیقت
فریادهای خاموش

ابرهای مکدر سینه ام در تگرکی از خون بهای باوری برگل نشسته در عصری بی فرجام و سراب گونه درکابوسی از مرگ گلهای سرخ هستی بر سوگ مدفون شدن تمام باورهای سبز انسانی و فنا شدن تمامی پاکی ها در عرصه این ابعاد خاموش چنگ بر قلبی می کشد که زمانی زادگاه باورهای سبزی بود به وسعت هفت اسمان,نگاه خیره عابران بی احساس قلبم را اغشته به خون ابه باوری میسازد که واپسین نفس هایش را در عرصه ای می کشد که جزء بوی تعفن مردابی از نیرنگ ها و لاشه های جسم بی روحشان استشمام نمی شود,دستهای عابران بی احساس چه ظالمانه گلهای باور سبزم را پرپر کردند و تازیانه بر این پیکر خسته ام نشاندند و اکنون چه شادمان بر این کالبد فرسوده ام لبخند میزنند و با خون ابه پیکرم جام های زهراگین خود را لبریز می سازند و مینوشند و سرمستند, اری این کفتار صفتان درنده خو از اغاز در انتظار پایانم بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 23:52  توسط داریوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ارتباط با نويسنده
من همان گمشده خویش بی صداترین پر از هیچ
خالی از شوق رهایی نطفه خاک تباهی

من همان نطفه رنجم پر زغم چون کوه دردم
بی ثمر بیهوده گردم در زمین دیری نپایم

چون سرشتم خاک سرد است
عاقبت در خاک جایم

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
Wo0o0o0oW فوق العاده ترين باور نكردني ها!حتما ببين
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان